close
تبلیغات در اینترنت
داستانهای حکیمانه 1
loading...

1001KING

اعتقادمرد جواني مسيحي كه مربي شنا و دارنده چندين مدال المپيك بود ، به خدا اعتقادي نداشت. او چيزهايي را كه درباره خدا و مذهبمي شنيد مسخره ميكرد. شبي مرد جوان به استخر سرپوشيدهآموزشگاهش رفت. چراغ خاموش بود ولي ماه روشن بود و همين براي شنا كافي بود مرد جوان به بالاترين نقطه تخته شنا…

داستانهای حکیمانه 1

اعتقاد

مرد جواني مسيحي كه مربي شنا و دارنده چندين مدال المپيك بود ،

به خدا اعتقادي نداشت. او چيزهايي را كه درباره خدا و مذهب

مي شنيد مسخره ميكرد. شبي مرد جوان به استخر سرپوشيده

آموزشگاهش رفت.

چراغ خاموش بود ولي ماه روشن بود و همين براي شنا كافي بود

مرد جوان به بالاترين نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز كرد

تا درون استخر شيرجه برود. ناگهان، سايه بدنش را همچون

صليبي روي ديوار مشاهده كرد. احساس عجيبي تمام وجودش

را فرا گرفت. از پله ها پايين آمد و به سمت كليد برق رفت و چراغ را

روشن كرد.


آب استخر براي تعمير خالي شده بود.

.................................................................................................................

شرط عشق

عروس جوانی قبل از اینکه پا به خانه شوهربگذارد،آبله سختی گرفت ومدتها بیمار شد .

مرد به عیادت نامزدجوان رفت ودرمیان صحبتهایش گفت که چشم هایم بسیار درد می کند .

بیماری زن شدت می گرفت وآبله تمام صورت اورا پوشانده بود. مرد جوان عصا زنان به

عیادت نامزد خود میرفت وازدرد چشم می نالید.عروسی نزدیک بود وزن نگران صورت

خود که آبله آن را از شکل انداخته بود . شوهر هم کور شده بود و مردم همه می گفتند :

"چه خوب، عروس نازیبا همان بهتر که همسری نابینا داشته باشد!"

۲۰ سال بعد زن از دنیا رفت .

مرد عصایش را کنار گذاشت و چشم هایش را گشود . همه تعجب کردند.

مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم!..."

-------------------------------------------------------------------------------------------------------

غرور عابد

روزی حضرت عیسی از صحرایی می‌گذشت.
در راه، به عبادت‌گاه عابدی رسید و با او مشغول سخن گفتن شد.

در این هنگام، جوانی که به کارهای زشت و ناروا مشهور بود، از آن جا می‌گذشت. وقتی چشمش به حضرت عیسی و مرد عابد افتاد، پایش سست شد و از رفتن باز ماند. همان جا ایستاد و گفت:

«خدایا! من از کردار زشت خویش شرمنده‌ام، اکنون اگر پیامبرت مرا ببیند و سرزنش کند، چه کنم؟! خدایا! عذرم را بپذیر و آبرویم را مبر!»

چشم عابد که بر جوان افتاد، سر به سوی آسمان بلند کرد و گفت: «خدایا! مرا در قیامت با این جوان گناه‌کار محشور مکن!»

در این هنگام خدای برترین به پیامبرش وحی فرمود که: «به این عابد بگو ما دعایت را مستجاب کردیم و تو را با آن جوان محشور نمی‌کنیم. چه، او به دلیل توبه و پشیمانی، اهل بهشت است و تو، به علِّت غرور و خودبینی، اهل دوزخ!»

........................................................................................................................

 

پادشاه و كنيزك _ داستاني از مثنوي

پادشاه قدرتمند و توانايي, روزي براي شكار با درباريان خود به صحرا رفت, در راه كنيزك زيبايي ديد و عاشق او شد. پول فراوان داد و دخترك را از اربابش خريد, پس از مدتي كه با كنيزك بود. كنيزك بيمار شد و شاه بسيار غمناك گرديد. از سراسر كشور, پزشكان ماهر را براي درمان او به دربار فرا خواند, و گفت: جان من به جان اين كنيزك وابسته است, اگر او درمان نشود, من هم خواهم مرد. هر كس جانان مرا درمان كند, طلا و مرواريد فراوان به او مي‌دهم. پزشكان گفتند: ما جانبازي مي‌كنيم و با همفكري و مشاوره او را حتماً درمان مي‌كنيم. هر يك از ما يك مسيح شفادهنده است. پزشكان به دانش خود مغرور بودند و يادي از خدا نكردند. خدا هم عجز و ناتواني آنها را به ايشان نشان داد. پزشكان هر چه كردند, فايده نداشت. دخترك از شدت بيماري مثل موي, باريك و لاغر شده بود. شاه يكسره گريه مي‌كرد. داروها, جواب معكوس مي‌داد. شاه از پزشكان نااميد شد. و پابرهنه به مسجد رفت و در محرابِ مسجد به گريه نشست. آنقدر گريه كرد كه از هوش رفت. وقتي به هوش آمد, دعا كرد. گفت اي خداي بخشنده, من چه بگويم, تو اسرار درون مرا به روشني مي‌داني. اي خدايي كه هميشه پشتيبان ما بوده‌اي, بارِ ديگر ما اشتباه كرديم. شاه از جان و دل دعا كرد, ناگهان درياي بخشش و لطف خداوند جوشيد, شاه در ميان گريه به خواب رفت. در خواب ديد كه يك پيرمرد زيبا و نوراني به او مي‌گويد: اي شاه مُژده بده كه خداوند دعايت را قبول كرد, فردا مرد ناشناسي به دربار مي‌آيد. او پزشك دانايي است. درمان هر دردي را مي‌داند, صادق است و قدرت خدا در روح اوست. منتظر او باش.
فردا صبح هنگام طلوع خورشيد, شاه بر بالاي قصر خود منتظر نشسته بود, ناگهان مرد داناي خوش سيما از دور پيدا شد, او مثل آفتاب در سايه بود, مثل ماه مي‌درخشيد. بود و نبود. مانند خيال, و رؤيا بود. آن صورتي كه شاه در رؤياي مسجد ديده بود در چهرة اين مهمان بود. شاه به استقبال رفت. اگر چه آن مرد غيبي را نديده بود اما بسيار آشنا به نظر مي‌آمد. گويي سالها با هم آشنا بوده‌اند. و جانشان يكي بوده است.
شاه از شادي, در پوست نمي‌گنجيد. گفت اي مرد: محبوب حقيقي من تو بوده‌اي نه كنيزك. كنيزك, ابزار رسيدن من به تو بوده است. آنگاه مهمان را بوسيد و دستش را گرفت و با احترام بسيار به بالاي قصر برد. پس از صرف غذا و رفع خستگي راه, شاه پزشك را پيش كنيزك برد و قصة بيماري او را گفت: حكيم، دخترك را معاينه كرد. و آزمايش‌هاي لازم را انجام داد. و گفت: همة داروهاي آن پزشكان بيفايده بوده و حال مريض را بدتر كرده, آنها از حالِ دختر بي‌خبر بودند و معالجة تن مي‌كردند. حكيم بيماري دخترك را كشف كرد, امّا به شاه نگفت. او فهميد دختر بيمار دل است. تنش خوش است و گرفتار دل است. عاشق است.


عاشقي پيداست از زاري دل          نيست بيماري چو بيماري دل


درد عاشق با ديگر دردها فرق دارد. عشق آينة اسرارِ خداست. عقل از شرح عشق ناتوان است. شرحِ عشق و عاشقي را فقط خدا مي‌داند.

 حكيم به شاه گفت: خانه را خلوت كن! همه بروند بيرون، حتي خود شاه. من مي‌خواهم از اين دخترك چيزهايي بپرسم. همه رفتند، حكيم ماند و دخترك. حكيم آرام آرام از دخترك پرسيد: شهر تو كجاست؟ دوستان و خويشان تو كي هستند؟ پزشك نبض دختر را گرفته بود و مي‌پرسيد و دختر جواب مي‌داد. از شهرها و مردمان مختلف پرسيد، از بزرگان شهرها پرسيد، نبض آرام بود، تا به شهر سمرقند رسيد، ناگهان نبض دختر تند شد و صورتش سرخ شد. حكيم از محله‌هاي شهر سمر قند پرسيد. نام كوچة غاتْفَر، نبض را شديدتر كرد. حكيم فهميد كه دخترك با اين كوچه دلبستگي خاصي دارد. پرسيد و پرسيد تا به نام جوان زرگر در آن كوچه رسيد، رنگ دختر زرد شد، حكيم گفت: بيماريت را شناختم، بزودي تو را درمان مي‌كنم. اين راز را با كسي نگويي. راز مانند دانه است اگر راز را در دل حفظ كني مانند دانه از خاك مي‌رويد و سبزه و درخت مي‌شود. حكيم پيش شاه آمد و شاه را از كار دختر آگاه كرد و گفت: چارة درد دختر آن است كه جوان زرگر را از سمرقند به اينجا بياوري و با زر و پول و او را فريب دهي تا دختر از ديدن او بهتر شود. شاه دو نفر داناي كار دان را به دنبال زرگر فرستاد. آن دو زرگر را يافتند او را ستودند و گفتند كه شهرت و استادي تو در همه جا پخش شده، شاهنشاه ما تو را براي زرگري و خزانه داري انتخاب كرده است. اين هديه‌ها و طلاها را برايت فرستاده و از تو دعوت كرده تا به دربار بيايي، در آنجا بيش از اين خواهي ديد. زرگر جوان، گول مال و زر را خورد و شهر و خانواده‌اش را رها كرد و شادمان به راه افتاد. او نمي‌دانست كه شاه مي‌خواهد او را بكشد. سوار اسب تيزپاي عربي شد و به سمت دربار به راه افتاد. آن هديه‌ها خون بهاي او بود. در تمام راه خيال مال و زر در سر داشت. وقتي به دربار رسيدند حكيم او را به گرمي استقبال كرد و پيش شاه برد، شاه او را گرامي داشت و خزانه‌هاي طلا را به او سپرد و او را سرپرست خزانه كرد. حكيم گفت: اي شاه اكنون بايد كنيزك را به اين جوان بدهي تا بيماريش خوب شود. به دستور شاه كنيزك با جوان زرگر ازدواج كردند و شش ماه در خوبي و خوشي گذراندند تا حال دخترك خوبِ خوب شد. آنگاه حكيم دارويي ساخت و به زرگر داد. جوان روز بروز ضعيف مي‌شد. پس از يكماه زشت و مريض و زرد شد و زيبايي و شادابي او از بين رفت و عشق او در دل دخترك سرد شد:

عشقهايي كز پي رنگي بود
عشق نبود عاقبت ننگي بود


زرگر جوان از دو چشم خون مي‌گريست. روي زيبا دشمن جانش بود مانند طاووس كه پرهاي زيبايش دشمن اويند. زرگر ناليد و گفت: من مانند آن آهويي هستم كه صياد براي نافة خوشبو خون او را مي‌ريزد. من مانند روباهي هستم كه به خاطر پوست زيبايش او را مي‌كشند. من آن فيل هستم كه براي استخوان عاج زيبايش خونش را مي‌ريزند. اي شاه مرا كشتي. اما بدان كه اين جهان مانند كوه است و كارهاي ما مانند صدا در كوه مي‌پيچد و صداي اعمال ما دوباره به ما برمي‌گردد. زرگر آنگاه لب فروبست و جان داد. كنيزك از عشق او خلاص شد. عشق او عشق صورت بود. عشق بر چيزهاي ناپايدار. پايدار نيست. عشق زنده, پايدار است. عشق به معشوق حقيقي كه پايدار است. هر لحظه چشم و جان را تازه تازه‌تر مي‌كند مثل غنچه.


عشق حقيقي را انتخاب كن, كه هميشه باقي است. جان ترا تازه مي‌كند. عشق كسي را انتخاب كن كه همه پيامبران و بزرگان از عشقِ او والايي و بزرگي يافتند. و مگو كه ما را به درگاه حقيقت راه نيست در نزد كريمان و بخشندگان بزرگ كارها دشوار نيست.

-------------------------------------------------------------------------------------------------

علم عشق در دفتر نباشد.

 

یكی از مریدان عارف بزرگی، در بستر مرگ استاد از او پرسید:
مولای من استاد شما كه بود؟
عارف: صدها استاد داشته ام.
مريد: كدام استاد تأثیر بیشتری بر شما گذاشته است؟
عارف اندیشید و گفت:

در واقع مهمترین امور را سه نفر به من آموختند.


اولین استادم یك دزد بود.

شبی دیر هنگام به خانه رسیدم و كلید نداشتم و نمی خواستم كسی را بیدار كنم. به مردی برخوردم، از او كمك خواستم و او در چشم بر هم زدنی در خانه را باز كرد. حیرت كردم و از او خواستم این كار را به من بیاموزد. گفت كارش دزدی است. دعوت كردم شب در خانه من بماند. او یك ماه نزد من ماند. هر شب از خانه بیرون میرفت و وقتی برمی گشت می گفت چیزی گیرم نیامد. فردا دوباره سعی می كنم. مردی راضی بود و هرگز او را افسرده و ناكام ندیدم.


دوم سگی بود كه هرروز برای رفع تشنگی كنار رودخانه می آمد، اما به محض رسیدن كنار رودخانه سگ دیگری را در آب می دید و می ترسید و عقب می كشید. سرانجام به خاطر تشنگی بیش از حد، تصمیم گرفت با این مشكل روبه رو شود و خود را به آب انداخت و در همین لحظه تصویر سگ نیز محو شد.


استاد سوم من دختر بچه ای بود كه با شمع روشنی به طرف مسجد می رفت. پرسیدم:

خودت این شمع را روشن كرده ای؟

گفت: بله.

 برای اینكه به او درسی بیاموزم گفتم: دخترم قبل از اینكه روشنش كنی خاموش بود، میدانی شعله از كجا آمد؟ دخترك خندید، شمع را خاموش كرد و از من پرسید:

شما می توانید بگویید شعله ای كه الان اینجا بود كجا رفت؟


فهمیدم كه انسان هم مانند آن شمع، در لحظات خاصی آن شعله مقدس را در قلبش دارد، اما هرگز نمیداند چگونه روشن میشود و از كجا می آید ...

 

گفتم كه: بوي زلفت، گمراه عالمم كرد.

گفتا: اگر بداني، هم اوت رهبر آيد

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

رضا و تسليم

 

در بنی اسرائیل عابدی بود روزگار دراز در عبادت به سر برده. در خواب به او نمودند که فلان رفیق تو در بهشت برین جای خواهد داشت عابد در طلب او برخاست تا بداند که چه کرده که در بهشت جای خواهد داشت؟ چون رسید از وی نه نماز شب دید نه روزه روز دید مگر همان واجبات. جوياي اين حال شد.

گفت: عبادتی علاوه بر واجبات نکردم اما  یک خصلت در من است  که چون در بلا و بیماری باشم نخواهم که در عافیت باشم. و اگر در  آفتاب باشم نخواهم که در سایه باشم  و به هرچه حکم خدا و قضای اوباشد رضا دهم  و بر خواست او خواست خود و دوباره ي او نیفزایم.

عابد گفت: این صفت است که تو را به  آن منزلت رسانیده است که خداوند به داوود فرمود:

 ای داوود دوستان من را با اندوه دنیا چه کار؟ اندوه دنیا حلاوت مناجات را از دل ایشان ببرد. ای داوود؛

من از دوستان خویش آن دوست دارم  که روحانی باشد، غم هیچ نخورند و دل در دنیا نبندند و امور خود را به کلی با من افکنند و به قضاي من رضا دهند.

..................................................................................................................

 پاسخ به يك پرسش _ بودا

روزي بودا در جمع مريدان خود نشسته بود كه مردي به حلقه آنان نزديك شد و از او پرسيد: "آيا خداوند وجود دارد؟" بودا پاسخ داد: "آري، خداوند وجود دارد."
ظهر هنگام و پس از خوردن غذا، مردي ديگر بر جمع آنان گذشت و پرسيد: "آيا خداوند وجود دارد؟" بودا گفت: "نه، خداوند وجود ندارد."
اواخر روز، سومين مرد همان پرسش را به نزد بودا آورد. اين بار بودا چنين پاسخ داد: "تصميم با خود توست."
در اين هنگام يكي از مريدان، شگفتزده عرضه داشت: "استاد، امري بسيار عجيب واقع شده است. چگونه شما براي سه پرسش يكسان، پاسخ هاي متفاوت مي دهيد؟"
مرد آگاه گفت: "چونكه اين سه، افرادي متفاوت بودند كه هر يك با روش خود به طلب خدا آمده بود: يكي با يقين، ديگري با انكار و سومي هم با ترديد!"

----------------------------------------------------------------------------------------------

 

سه انگشتر!


سلطان صلاح الدین به فکر فریب یکی از رعایای یهودی ثروتمندش افتاد که پیشه اش صرافی بود.اگر میتوانست او را بفریبد پول خوبی نصیبش میشد.پس یهودی را به حضور فراخواند و پرسید کدام دین بهتر است؟ صلاح الدین با خود اندیشید:«اگر بگوید دین یهود،به او خواهم گفت که طبق دین من او یک گناهکار است و اگر بگوید اسلام،به او خواهم گفت پس تو چرا یهودی هستی؟»

اما یهودی که مرد زیرکی بود،وقتی سؤال سلطان را شنید این چنین پاسخ داد:«عالی جناب ،روزی روزگاری پدر خانواده ای سه فرزند عزیز داشت و یک انگشتری بسیار زیبا که با سنگی قیمتی تزئین شده بود،بهترین سنگی که در دنیا وجود داشت.هر کدام از فرزندان از پدر میخواستند که در پایان عمر آن انگشتری را برای او بگذارد. پدر که نمیخواست هیچ کدام از آنان را برنجاند مخفیانه به دنبال زرگری ماهر فرستاد.به او گفت:استاد باید برایم دو انگشتری ،درست مثل این یکی برایم بسازی که روی هر کدام از آنها سنگی مشابه سنگ اصلی باشد؛زرگر خواسته او را انجام داد و دو انگشتری دیگر ساخت،آنقدر شبیه به اولی بودند که هیچکس نمیتوانست انگشتر اصلی را تشخیص بدهد؛هیچ کس جز پدر.

پس پدر فرزندان را یک به یک فرا خواند و در خفا به هر کدام یک انگشتری داد،به طوری که آنها فکر میکردند خود صاحب انگشتری اصلی شده اند.هیچ کدام غیر از پدر از واقعیت خبر نداشت.ادیان نیز این گونه اند عالیجناب! تو میدانی که ما سه دین داریم،پدر که آنها را به فرزندانش بخشیده،خود به خوبی میداند کدام یک بهترین دین است. ولی ما که فرزندان او هستیم ،هر کدام فکر میکنیم بهترین دین مال ماست؛و پدر به همه ما لبخند میزند و میخواهد هر یک انگشتری ای را که برایمان مقدور شده است بر انگشت داشته باشیم.»

..................................................................................................................

طالب

یوسف همدان که از پیشوایان زمان بود، می گفت: به هر ذره که بنگرید یعقوبی پدیدار می شود که سرگشته به دنبال یوسف خود می گردد و از گم کرده ی خود می پرسد. آری بدینسان باید درد داشت و در پی یار به طلب برخاست; سالها به انتظار نشست و بردباری و شکیبائی پیشه کرد. دردمندی و ناتوانی نشانه ی خواهنده ی راستگوست که درد می کشد اما از پا نمی افتد; خون می خورد اما روی از یار برنمی گرداند و از کوی دوست سر نمی پیچد. همچون طفل که در شکم مادر، خون می خورد اما شکیبائی می کند تا زمان وصل در رسد و چشم به چهره ی مادر بگشاید. راه طلب نشیب و فراز بسیار دارد، لیکن تو اگر پیوند یار می خواهی، از راه پر پیچ و خم نباید بیم به دل راه دهی. گرفتم که از کوی معشوق پای پس کشیدی، ناکام و نامراد، به ماتم خواهی نشست و سرشک از دیده خواهی بارید که «بار دیگر ما غلط کردیم راه» آنگاه چه خواهد شد؟ دلت را تاریکی در خود فرو خواهد برد; بر جانت پشیمانی پنجه خواهد کشید; روزت سرد و خاموش خواهد بود و روزگارت تلخ و بی نور خواهد گشت. شوق و شور در طلب است; در تکاپوست; در کوشش است; در رفتن است. ایستادن چه سرانجامی دارد؟ بزمین افتادن... ، به زمین افتادن مرگ در پی دارد; مرگ زوال است; خاموشی است; همه سکوت و فراموشی است. رهرو عشق می جوشد.. می خروشد.. سر به بادیه می گذارد.. به سوی دوست می دود; پایش آبله می زند; باز می دود.. از پا می افتد; باز می دود.. به سنگ و خاره در می غلتد اما باز به دو پای  می ایستد و دویدن از سر می گیرد. همچون نهری خروشان که در جلگه می دود، از خاراسنگ می گذرد; در دل جنگل نعره می کشد; به دامنه ی کوه غرش می پراکند; می غرد.. می جوشد تا به دریا رسد و در دل دریا فرو ریزد، آنگاه آرام و دلشاد می شود که عمر جاوید یافته.. از زوال و نیستی رسته است...

------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان کهن شمع و خودسوزی پروانه...

یادم می‌آید، اولین بار که با او آشنا شدم هنگام ضبط موسیقی فیلم «دست‌های آلوده» بود. با اسم و آثار او آشنا بودم اما دلم می‌خواست او را از نزدیک ببینم. وقتی با تاخیر وارد استودیو صدا شد با انسانی مواجه شدم که همیشه در ذهنم تصویری از یک استاد داشت؛ سرشار از مهربانی و انرژی مثبت.

زمانی که زنده‌یاد بابک بیات ما را به هم معرفی کرد؛ گویی سال‌ها بود که مرا می‌شناخت، چنان با روی خوش و خنده‌ای پر از تازگی تحویلم گرفت که پس از گذشت سال‌ها هنوز صداقت اولین برخورد او ملکه ذهنم است. واقعیت این است که افراد مختلف دارای پتانسیل‌های مختلف هنری هستند و به تناسب از خود انرژی ساطع می‌کنند، که لزوماً تمام آن‌ها مثبت نیست. در این بین هستند انسان‌هایی که باوجود داشتن همین قریحه هنری، انرژی‌ مثبت ساطع می‌کنند و همین باعث بوجود آمدن کنتراستی بین ایشان و سایرین می‌شود.

به نظرم خداوند این نعمت بزرگ را به هر بنده‌ای نمی‌دهد. اینان همواره در روابط عمومی و ارتباط با دیگران موفق هستند و شاید این بهترین درسی باشد که می‌توان از این انسان‌های والا آموخت. زنده‌یاد آندره آرزومانیان از این دسته بود. به هنگام نواختن پیانو چنان با ملودی‌ها زندگی و کلاویه‌ها را نوازش می‌کرد که انگار با آن‌ها درد و دل می‌کند و می‌تواند برای تک‌تک آن‌ها سنگ صبور باشد.

از شما چه پنهان به او حسودی‌ام شد، مگر می‌شود این قدر آدم با احساس، ساده و پرامید باشد. بعد از اولین ملاقات مدتی از ایشان خبر نداشتم و فقط اسم و آثار او را مزین جلد نوارهای کاست و سی‌دی‌های خاص می‌دیدم. سال‌ها بعد همسر محترم ایشان برای سریالی تست گریم شدند و همراه با آندره به دفتر فیلم آمدند. خیلی خوشحال شدم. برایم فرصت خوبی بود که دوباره با او سر صحبت باز کنم و زندگی همراه با عشق را بیاموزم. از ایشان خواهش کردم با تمام روح بزرگش به گونه‌ای در کادر دوربین من خود را جای دهد تا بعد از گذشت ایام با دیدن این عکس خاطره خوش آن روز را در ذهنم تداعی کند. از او سوال کردم هنوز رابطه‌ات با ملودی‌ها وکلاٰ موسیقی پا برجاست؟ با تبسم همیشگی و آشنا جواب داد موسیقی انگیزه‌ای برای زندگی کردن است...

وقتی درباره انسان‌های خاص مطلبی می‌نویسم، ناخودآگاه از واژه‌ها وکلماتی استفاده می‌کنم که به خودی خود شأن و منزلتی دارند و هرکدام به تنهایی برایم هویتی رارقم می‌زند. واژه‌هایی چون یکرنگی، عشق، صمیمیت، محبت، عاطفه، امید و انگیزه. نفوذ این کلمات در روح من درمانده، باعث نوشتن قطعه‌ای می‌شود که به نگاه پر از عمق آندره عزیز تقدیم می‌کنم؛

من زندگی را در یکرنگی نعلین‌های پدر/ عشق را در سجاده رنگین مادر/ صمیمیت را در قهر و دعوای کودکان با هم/ محبت را در صدای جاروی رفتگر/ عاطفه را در شست‌وشوی سنگ مزار آشنا/ امید را پشت  چهچه‌های گرم قناری درسلول سرد قفس/ رفاقت را از سایه گل سرخ به روی خار/ و / انگیزه را در دستان پر از نان سنگک می‌بینم/ دنیای من به بزرگی هیبت کرم شب تاب است/ و زندگی‌ام داستان کهن شمع و خودسوزی پروانه...

............................................................................................................................

داستان های کهن ایران زمین : « شیر شکر »

خاركني خري داشت كه تا مي توانست از گرده اش كار مي كشيد. صبح ها سوارش مي شد؛ مي رفت به صحرا و عصرها همه خارهايي را كه كنده بود بارش مي كرد و خودش هم مي رفت آن بالا رو پشته خارها مي نشست و برمي گشت به خانه و شب ها يك مشت كاه پوسيده جلوش مي ريخت.

خر از اين زندگي به تنگ آمده بود و هميشه تو فكر بود راهي پيدا كند و يك جوري ريشش را از چنگ صاحبش بكشد بيرون. آخر سر عقلش تا اينجا قد داد كه خودش را به ناخوشي بزند و ديگر به كاه لب نزند.

يك شب كه خسته و وامانده از صحرا برگشته بود خانه, خودش را انداخت زمين و ديگر كاه نخورد.

صبح آن شب, وقتي خاركن ديد خر دراز به دراز افتاده رو زمين و لب نزده به كاه, غصه دار شد. در دل گفت «با اين حال و روزي كه اين دارد گمان نكنم حالا حالاها خوب بشود.»

و به خر سيخونك زد و وقتي ديد خر ناي از جا جنبيدن ندارد, ريشي خاراند؛ او را خوب ورنداز كرد و با خود گفت «نه! اين خر ديگر براي ما خر بشو نيست. من هم كه حالش را ندارم خر ناخوش نگه دارم.»

خاركن كس و كارش را صدا زد و به كمك آن ها خر را كشيد برد انداخت تو بيابان.

خر خوشحال شد و همين كه ديد كسي دور و برش نيست, بلند شد. راه افتاد رفت تا به جنگلي رسيد و شروع كرد به چريدن و بعد از چند روز آبي دويد زير پوستش و كم كم چاق و چله شد؛ طوري كه اگر كسي آن را مي ديد باور نمي كرد كه اين همان خر لاغر مردني مرد خاركن است.

يك روز خر داشت بي خيال تو جنگل مي گشت و علف تر و تازه مي لمباند كه شيري آمد به جنگل و چنان غرش بلندي سر داد كه نزديك بود خر از ترس زهره ترك شود.

خر با خودش گفت «اين ديگر صداي چه جور جانوري است؟ نكند شيري, ببري يا پلنگي باشد, يك دفعه جلوم سبز شود و يك لقمه چپم بكند.»

و فكري ماند چه كند, چه نكند. آخر سر به اين نتيجه رسيد كه «ما هم براي خودمان صدايي دارم! خوب است فعلاً آن را ول كنيم و زهره چشمي از طرف بگيريم.»

بعد, همه زورش را گذاشتت رو صداش و شروع كرد به عر عر.

شير صداي خر را شنيد و ترس افتاد توي دلش. با خودش گفت «اي داد بي داد! ما را بگو دلمان خوش بود كه صدايمان رو دست ندارد.»

و افتاد توي هول و ولا كه نكند زور صاحب آن صدا از زور او بيشتر باشد و با ترس و لرز راه افتاد تو جنگل.

خر هم از سمت ديگر با ترس و لرز پيش آمد كه يك دفعه رسيدند به هم.

خر, شير را از يال و كوپالش شناخت و خيلي ترسيد؛ ولي به روي خودش نياورد. اما شير چون تا آن موقع خر نديده بود, هر چه فكر كرد اين چه جور جانوري است ايستاده رو به روش, عقلش به جايي نرسيد؛ همين قدر فهميد كه از خودش بلندتر و كشيده تر است و گوش هاي درازي دارد.

شير خواست برگردد, اما ترسيد كه خر از پشت سر به او حمله كند. اين بود كه رفت جلو سلام كرد.

خر جواب سلام شير را داد و پرسيد «تو كي هستي كه بي خودي براي خودت تو جنگل ول مي گردي؟»

شير گفت «قربان! من شيرم. آمده ام دستبوس شما و خواهش كنم من را به نوكري خودتان قبول كنيد.»

خر گفت «من هم شير شكرم و خواهشت را قبول مي كنم. ولي بدان اگر سه مرتبه نافرماني كني يا گناهي از تو سر بزند, دل و جگرت را از پشت كمرت مي كشم بيرون.»

شير گفت «مطمئن باشيد هيچ خطايي از من سر نمي زند.»

خلاصه! شير نوكر شد و خر ارباب. اما با همه اين احوال همه فكر و ذكر خر اين بود كه هر طوري شده شير را از سر خود واكند.

يك روز خر به شير گفت «ميلم كشيده يك چرت بخوابم؛ تو هم دورا دور مراقب باش كسي مزاحم من نشود.»

خر اين را گفت و گرفت خوابيد؛ چون خيال مي كرد وقتي به خواب برود, شير فرصت را از دست نمي دهد و فرار مي كند.

راستش را بخواهيد مدت ها بود كه شير خيال داشت فرار كند, ولي مي ترسيد گير بيفتد و حالا كه خر رفته بود تو چرت ساختگي, شير خر را زير نظر گرفت و دل دل كرد كه بماند يا پا به فرار بگذارد.

در اين موقع مگسي نشست رو پيشاني خر. شير دستپاچه شد, پريد جلو و با نوك دمش مگس را پراند.

خر چشم هاش را واكرد. داد و بي داد راه انداخت و گفت «كي به تو اجازه داد لالايي خوان ما را بزني؟ حساب دستت باشد. اين يك كار بد. واي به حال و روزت اگر به دوم و سوم برسد.»

شير گفت «غلط كردم! ديگر اين كار را نمي كنم.»

خر گفت «تا ببينم!»

خر, فرداي آن روز شير را انداخته بود دنبال خودش و در جنگل مي گشت و باز رفته بود تو اين فكر كه چه جوري خودش را از شر شير خلاص كند كه يك دفعه از حواس پرتي پاش سريد و افتاد تو باتلاق و شروع كرد به دست و پا زدن.

شير مثل باد خودش را رساند به خر و تند رفت زير شكمش و آوردش بيرون.

خر هوار كشيد «خيال كردي من آن قدر دست و پا چلفتي ام كه بيفتم تو باتلاق. نه! نشسته بودم سر قبر باباي خدا بيامرزم فاتحه اي بخوانم كه تو نگذاشتي و بلندم كردي.»

شير گفت «نمي دانستم جناب شير شكر. ببخشيد.»

خر داد زد «پرت و پلا نگو! اين هم گناه دوم! حواست را خوب جمع كن كه بار سوم حسابت با كرام الكاتبين است.»

شير و خر با ترس و لرز چند روزي در كنار هم گذراندند و شب و روز تو نخ هم بودند تا يك روز گذرشان افتاد به كنار رودخانه اي و خر تازه فهميد خيلي تشنه است و از هول و هراس شير مدتي است يادش رفته آب بخورد. هول و هولكي رفت تو رودخانه آب بخورد كه يك دفعه آب جاكنش كرد و غلتاندش.

شير پريد تو رودخانه و خر را كه در آب غوطه مي خورد كشيد بيرون.

خر چشم غره اي به شير رفت و گفت «نه! گمان نكنم آب من و تو توي يك جو برود. من داشتم خودم را مي شستم؛ آن وقت تو خيال كردي دارم غرق مي شوم؟ من از دستت پاك كلافه شده ام و ديگر نمي توانم خنگ بازيت را تحمل كنم. الان حسابت را كف دستت مي گذارم.»

همين كه اين حرف از دهان خر درآمد, شير در دل گفت «اينكه خواهي نخواهي من را مي خورد, پس بهتر است بزنم به چاك. هر چه بادا باد! يا از دستش جان به در مي برم, يا مي افتم به چنگش و زودتر تكليفم روشن مي شود.»

شير ديگر معطل نكرد. خيز ورداشت وسط جنگل و مثل باد پا گذاشت به فرار.

خر چند قدم دويد دنبال شير. بعد ايستاد و فرياد كشيد «حيف كه حوصله اش را ندارم وگرنه گرفتنت براي من مثل آب خوردن است. اما بدان هر جا بري نوكرهايم دستگيرت مي كنند و مي آورندت خدمت خودم. آن وقت مي دانم چطور نفله ات كنم كه همه شيرها از شنيدنش به لرزه بيفتند.»

شير از هولش همين طور كج و مج مي دويد و گاهي از ترس به پشت سرش نگاه مي كرد, كه به روباهي رسيد.

روباه پرسيد «اي سلطان جنگل! چه شده كه مثل گربه گيج ويج قيقاج مي روي و هي نگاه مي كني پشت سرت؟»

شير ماجراي خودش و شير شكر را براي روباه تعريف كرد.

روباه گفت «تا آنجا كه عقل من قد مي دهد, هيچ جانوري نيست كه زورش به تو برسد.»

شير گفت «تا حالا گرفتار شير شكر نشده اي كه اين حرف ها را مي زني.»

روباه گفت «نشاني هاش را بده ببينم.»

شير گفت «قد و بالاش از من بلندتر است. گوش هاي درازي دارد و ناخن هايش قلمبه و يك كاسه است.»

روباه گفت «اي بيچاره! اينكه مي گويي خر است و دل و جگري دارد باب دندان تو. برگرد بريم شكمش را پاره كن. دل و جگرش را تو بخور و گوشتش را بده من بخورم.»

روباه به شير دلداري داد و برش گرداند.

خر از فرار شير هنوز كيفش كوك بود كه ديد سر و كله شير پيدا شد.

خر به طرف شير ايستاد و خوب كه نگاه كرد, ديد روباهي هم افتاده دنبال شير و با احتياط دارد مي آيد.

خر به طرف شير و روباه راه افتاد و با صداي بلند گفت «آفرين روباه باوفا! خوب وظيفه ات را انجام دادي و اين فراري را دستگير كردي. صبر كن الان مي آيم شكمش را پاره مي كنم و دل و جگرش را به خودت مي دهم.»

شير تا اين را شنيد, گفت «اي روباه حقه باز! به من حقه مي زني؟»

و روباه را بلند كرد, زد زمين و كشت و خودش پا گذاشت به فرار.

خر يك بار ديگر همه زورش را گذاشت رو صداش و شروع كرد به عر عر و شير از هولش تندتر دويد....

..........................................................................................................................

خورشید؛ دختر یلدا (داستان کهن پارسی)

یلدا نام فرشته ای است، بالا بلند، با تن پوشی از شب و دامنی از ستاره

یلدا نرم نرمک با مهر آمده بود

با اولین شب پاییز آمده بود

و هر شب ردای سیاهش را قدری بیشتر بر سر آسمان می کشید

تا آدمها زیر گنبد کبود آرامتر بخوابند

یلدا هر شب بر بام آسمان و در حیاط خلوت خدا راه می رفت

و لا به لای خواب های زمین لالایی اش را زمزمه می کرد

گیسوانش در باد می وزید و شب به بوی او آغشته می شد

یلدا شبی از خدا پاره ای آتش قرض گرفت

آتش که می دانی، همان عشق است

یلدا آتش را در دلش پنهان کرد تا شیطان آن را ندزدد

آتش در وجود یلدا بارور شد

فرشته ها به هم گفتند:

یلدا آبستن است. آبستن خورشید

و هر شب قطره قطره خونش را به خورشید می بخشد

و شبی که آخرین قطره را ببخشد، دیگر زنده نخواهد ماند

فرشته ها گفتند:

فردا که خورشید به دنیا بیاید یلدا خواهد مرد

یلدا آفرینش را تکرار می کند

 

راستی فردا که خورشید را دیدی به یاد بیاور که او دختر  یلداست

و  یلدا نام همان فرشته ای است که روزی از خدا پاره ای آتش قرض گرفت...

علی گودرزی بازدید : 135 دوشنبه 05 فروردين 1392 زمان : 11:39 نظرات ()
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
Profile Pic
به سایت هزارویک پادشاه خوش آمدید . ما را با نظرات ارزشمندتان یاری فرمائید... ***چه زیبا گفت جهان پهلوان پوریای ولی *** یا رب ز تو دل به هر که بستم توبه / بی یاد تو هر کجا نشستم توبه/ صد بار شکستم و ببستم توبه / زین توبه که صد بار شکستم توبه
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • موضوعات
    آمار سایت
  • کل مطالب : 170
  • کل نظرات : 21
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 12
  • آی پی امروز : 11
  • آی پی دیروز : 16
  • بازدید امروز : 149
  • باردید دیروز : 33
  • گوگل امروز : 2
  • گوگل دیروز : 1
  • بازدید هفته : 249
  • بازدید ماه : 410
  • بازدید سال : 410
  • بازدید کلی : 410
  • کدهای اختصاصی

    مترجم سایت


    کد لوگو هزارویک مطلب بلاگفا

    هزارویک مطلب

    وبلاگ-کد لوگو و بنر

    کد لوگوهزارویک عکس

    هزارویک عکس

    وبلاگ-کد لوگو و بنر