close
تبلیغات در اینترنت
داستانهای کهن ایرانی2
loading...

1001KING

يکي بود يکي نبود غير از خدا هيچکس نبود. يک روز کبوتري به جوجه خود پرواز ياد مي داد و نزديک درختي رسيدند و بر شاخه اي نشستند تا بعد از رفع خستگي بروند. روي شاخه پايين تر يک لانه خالي بود. جوجه کبوتر پريد روي ديواره لانه و گفت: «چه جاي خوبي است، خانه اي روي درخت سبز.» آشيانه مال يک کلاغ بود که آن را رها کرده بود و رفته بود و از اتفاق آن روز از آنجا مي گذشت. همينکه جوجه کبوتر را در آنجا ديد آمد جلو و قارقار فرياد کشيد که «اي مرغ خيره سر، چرا در لانه من نشسته اي و از کي اجازه گرفته اي؟» کبوتر گفت:«اجازه…

داستانهای کهن ایرانی2

يکي بود يکي نبود غير از خدا هيچکس نبود.
يک روز کبوتري به جوجه خود پرواز ياد مي داد و نزديک درختي رسيدند و بر شاخه اي نشستند تا بعد از رفع خستگي بروند.
روي شاخه پايين تر يک لانه خالي بود. جوجه کبوتر پريد روي ديواره لانه و گفت: «چه جاي خوبي است، خانه اي روي درخت سبز.»
آشيانه مال يک کلاغ بود که آن را رها کرده بود و رفته بود و از اتفاق آن روز از آنجا مي گذشت. همينکه جوجه کبوتر را در آنجا ديد آمد جلو و قارقار فرياد کشيد که «اي مرغ خيره سر، چرا در لانه من نشسته اي و از کي اجازه گرفته اي؟»
کبوتر گفت:«اجازه نگرفته ايم به لانه هم کاري نداريم، من داشتم به جوجه ام پرواز ياد مي دادم و او خسته شده بود، چند دقيقه اينجا نشستيم و اگر به خاطر اين بچه نبود اصلا روي درخت نمي نشستيم. ما مرغ درخت نشين نيستيم، حالا هم داريم مي رويم، بيخودي هم داد و فرياد نکن.»


کلاغ گفت:«حالا زبان درازي هم مي کني؟ روي درخت مردم مي نشيني، در لانه مردم منزل مي کني و به من مي گويي داد نزنم! شما خيلي بيجا کرديد، خيلي غلط کرديد اينجا نشستيد. به من چه مربوط است که به بچه ات پرواز ياد مي دادي يا نمي دادي، حالا هم پدرت را درمي آورم، آبرويت را مي ريزم، کبوتر را چه به اين غلطها که به لانه کلاغ چپ نگاه کند!»
کبوتر گفت:«تو که باز هم داري فرياد مي کني! گفتم که به لانه ات نظري نداشتيم، حالا هم داريم مي رويم، اگر هم جسارتي شده شما به بزرگواري خودتان ببخشيد. چرا بيخود دعوا درست مي کني. بفرما، بچه ام را برداشتم و رفتم.»
کلاغ دوباره فرياد کشيد:«بيخود نشستي بيخود هم رفتي، مگر مي گذارم بروي. من الان همه مرغها را جمع مي کنم، آبروي همه کبوترها را مي ريزم. چه معني دارد در خانه مردم جا خوش کنند. مگر اينجا کاروانسرا است، مگر اينجا آموزشگاه پرواز است، شما غلط کرديد که روي اين درخت آمديد، اي داد، اي فرياد، اي مرغها، اي پرندگان، بياييد. اينجا دعوا شده، قارقار- قارقار.»
کلاغ، جوجه کبوتر را هم به زمين پرت کرد و داد و فرياد را از حد گذراند. کبوتر عصباني شد و گفت:«حالا که خودت غوغا دوست مي داري درستت مي کنم، اصلا اين لانه مال خودم است، از اينجا هم نمي روم، هر کاري هم مي خواهي بکن.»
کلاغ صدايش را بلندتر کرد و بر اثر داد و فرياد او مرغها جمع شدند و گفتند چه خبر است؟ کلاغ گفت:«اين کبوتر آمده در لانه من منزل کرده، شما شاهد باشيد، من او را اذيت مي کنم، من او را زنده نمي گذارم.»
کبوتر گفت:«کلاغ دروغ مي گويد، اين لانه مال خودم است و اين کلاغ آمده بچه مرا از آن بيرون انداخته و مي خواهد با داد و فرياد لانه را از چنگ من دربياورد و شما مي دانيد که ظالم کيست و مظلوم کيست.»
مرغها از کلاغ پرسيدند:«تو شاهدي و سندي داري که اين لانه مال تو است؟» کلاغ گفت:«اي داد، اي فرياد، اين چه مسخره بازي است، شاهد يعني چه. من لانه را خودم ساخته ام. من اين کبوتر را بيرون مي کنم. من زيربار حرف زور نمي روم.»
مرغها از کبوتر پرسيدند:«تو شاهدي و سندي داري که اين لانه مال تو است؟» کبوتر گفت:«شاهد ندارم ولي ملاحظه مي فرماييد که خانه در تصرف من است و اين کلاغ مي خواهد با گردن کلفتي مرا بيرون کند. شاهدش هم جوجه من است که کلاغ او را به زمين انداخته. آخر انصاف هم خوب چيزي است، شما نبايد بگذاريد يک کلاغ قارقار کن اينطور به من ضعيف زور بگويد.»
مرغها گفتند:«بله، صحيح است. کلاغ حق ندارد اينطور داد و فرياد سر بدهد، پرت کردن جوجه کبوتر هم يک ظلم آشکار است. ما نمي گذاريم صحرا شلوغ شود، ما هيچ وقت از کبوتر دروغ نشنيده ايم، حق داشتن که به داد و فرياد نيست. کار حساب دارد، کلاغ اگر حرفي دارد بايد برود شکايت کند تا يک قاضي به اين کار رسيدگي کند.»
کلاغ گفت:«شما هم اينطور مي گوييد، پس تکليف من چه مي شود.»
گفتند:«هيچي بايد بروي يک قاضي عادل پيدا کني، مثلا هدهد که رفيق سليمان پيغمبر است و مي داند عدالت يعني چه و هر چه او حکم کند همان است.»
کلاغ گفت:«من هدهد را نمي شناسم.»
گفتند:«تقصير خودت است که اينقدر وحشي هستي وگرنه هدهد را همه مي شناسند: هدهد مرغ دادگر است و کاکل به سر است و صاحب خبر است و قولش معتبر است، ما الان مي رويم او را مي آوريم.»
رفتند و هدهد را دعوت کردند و آمد و پرسيد چه مي گوييد؟
کلاغ گفت:«من يک سال است اين لانه را ساخته ام و حالا کبوتر آمده بي اجازه در آن منزل کرده.»
کبوتر گفت:«من مدتي است در اين لانه نشسته ام و هرگز هم کلاغي در آن نديده ام.»
کلاغ گفت:«همه مرغها شاهدند که من چقدر فرياد مي کردم و چقدر ناراحت شده بودم.»
کبوتر گفت:«همه مرغها شاهدند که من چقدر مظلوم بودم و کلاغ جوجه ام را از لانه بيرون انداخته و مي خواست خودم را کتک بزند.»
کلاغ گفت:«من اگر دنيا زير و رو شود دست از اين لانه برنمي دارم.»
کبوتر گفت:«من اگر به حکم قاضي باشد دست برمي دارم ولي اميدوارم درباره من بي انصافي نکنند.»
هدهد از کلاغ پرسيد:«تو شاهدي و سندي داري؟» گفت: نه. از کبوتر پرسيد:«تو شاهدي داري که لانه را خودت ساخته اي يا خريده اي؟» گفت:نه. هدهد از کلاغ پرسيد:«تو تا حالا کجا بودي؟» کلاغ گفت:«در لانه ديگرم بودم». از کبوتر پرسيد:«تو تا حالا کجا بودي؟» گفت:«من همين جا هستم، من همين جا بودم که کلاغ آمد و جنجال درست کرد.»
هدهد گفت:«خوب، اگر من حکمي بکنم همه قبول دارند؟» همه مرغها همصدا گفتند:«بله قبول است، هرچه باشد ما آن را اجرا مي کنيم. مرغها بايد آسايش داشته باشند و آسايش مرغها وقتي به دست مي آيد که قانون اجرا شود.» هدهد کمي فکر کرد و بعد گفت:«بسيار خوب، به عقيده من بايد لانه را به کبوتر واگذاريم.»
کلاغ آمد داد بزند ولي مرغها به او مجال ندادند و همه گفتند:«بله، لانه مال کبوتر است و کلاغ ول معطل است.»
کلاغ وقتي ديد همه اينطور مي گويند فهميد که ديگر زورش نمي رسد و ساکت شد. و مرغها هر کدام شرحي از وحشيگري کلاغ ها و خوبي کبوترها مي گفتند و همه با هم مشغول صحبت بودند. در اين موقع کبوتر آمد نزديک هدهد و آهسته گفت:«آقاي قاضي، من از لطف شما متشکرم ولي مي خواهم يک چيزي بپرسم: چطور شد که شما حق را به من داديد در صورتي که من هم مثل کلاغ شاهدي نداشتم و هيچ کس هم حقيقت را نمي دانست.»
هدهد گفت:«درست است، جز تو و کلاغ هيچ کس حقيقت را نمي دانست من هم نمي دانم. ولي وقتي دليل ديگري در ميان نباشد حق را به کسي مي دهند که نيکنام تر باشد و اخلاقش بهتر باشد و سوء سابقه نداشته باشد و هرگز کسي از او دروغي نشنيده و ستمي نديده باشد و تو به راستگويي معروفي و کلاغ به دروغگويي معروف است.»
کبوتر گفت:«خيلي خوشوقتم که راست گويي و نيک نامي اينقدر فايده دارد ولي اي قاضي بدان که اين لانه مال من نيست، مال کلاغ است و من دوست نمي دارم که به راستگويي معروف باشم و برخلاف آن عمل کنم.»
هدهد گفت:«آفرين، من هم خوشوقتم که گمان من در باره تو درست بود، ولي چرا موقع محاکمه دروغ گفتي؟»
کبوتر گفت:«اولا در حضور شما يک کلمه دروغ نگفتم و صورت مذاکرات حاضر است. من نگفتم خانه را ساخته ام يا خريده ام، گفتم که در آن نشسته بودم و راست
مي گفتم. اما پيش از آمدن شما کلاغ با جنجال بازي و داد و فرياد بيخودي مرا مجبور کرد که مثل خودش با او حرف بزنم. من داشتم به جوجه ام پرواز ياد مي دادم، بچه ام خسته شده بود يک لحظه اينجا نشست و کلاغ آمد و اعتراض کرد، از او عذرخواهي کردم و خواستم بروم ولي او نگذاشت برويم و جنجال به پا کرد و خواست دعوا درست کند، من هم خواستم او را تنبيه کنم. ولي حالا که صحبت از راستي و نيکنامي من است من اين نام نيک را با صد تا لانه هم عوض نمي کنم.»
قاضي گفت:«بارک الله، حالا که اينطور است من هم تو را رسوا نمي کنم.»
بعد هدهد مرغها را صدا زد و گفت:«همه شاهد باشيد اگر کلاغ حاضر باشد از کبوتر عذرخواهي کند کبوتر حاضر است لانه را به او واگذار کند.»
کلاغ که ديگر چاره اي نداشت گفت:«آقاي قاضي من تقصيري نداشتم رسم ما قال قال و قارقار است و همه هم از صداي ما ناراحت مي شوند و از ما دوري مي کنند ولي ما هم بدخواه کسي نيستيم، حالا هم حاضرم معذرت بخواهم و از اينکه جوجه کبوتر را به زمين انداخته ام خيلي شرمنده ام.»
هدهد گفت:«بسيار خوب. کبوتر لانه را به کلاغ مي بخشد.»
و تمام مرغها گفتند:«آفرين بر کبوتر که اينقدر مهربان است.»

****************************************************************

جنگ بلور


در زمان قدیم پیرمردی با دخترش در یک شهری زندگی میکرد. او دخترش را خیلی دوست میداشت. این پیرمرد زنی داشت که از آن زن هم دو دختر داشت. پیرمرد روزها به باغ پادشاه میرفت و کار میکرد و شب به خانه برمیگشت. این را هم بگویم که مادر دختر اولی مرده بود. پدر هر شب که به خانه می آمد دخترک شکوه داشت که خواهرانم مرا زده اند. پیرمرد ناچار دخترش را با خودش به باغ می برد تا کم کم بزرگ شد. روزی از روزها که پسر پادشاه به باغ می آید چشمش به دختر می افتد. یک دل نه صد دل عاشق او می شود و از پیرمرد میخواهد که دخترش را به عقد او درآورد.
 پیرمرد میگوید که یا قبله عالم! ما که قابل شما را نداریم. شاهزاده اصرار میکند و پیرمرد هم ناچار قبول میکند و شب که به خانه برمی گردد داستان را برای زنش میگوید. این زن پدر که چشم دیدن دختر را نداشت فکری به خاطرش رسید. مقداری زغال بید و روغن خشخاش می خرد و زغال را میکوبد و یکروز که قرار بود دختر را به حمام ببرد او را در اتاقی دور از چشم پدرش میبرد و سر تا سر بدن او را با زغال سیاه میکند. روز بعد از طرف شاهزاده برای عقد دختر، به خانه آنها آمدند و او را با خود به خانه شاهزاده بردند و به عقد شاهزاده درآوردند. وقتی که عروس و داماد به حجله رفتند و داماد چشمش به عروس افتاد ناراحت شد و فوری پیش پدر و مادرش آمد و از آنها خداحافظی کرد و رفت و گوشه ای از باغ که کنار قصر بود خانه گرفت و زندگی کرد.

دختر که دیگر عروس شاه شده بود و در خانه آنها ماند. مدتها گذشت. یکروز نانوائی به خانه شاه آمد تا برای آنها نان بپزد. عروس هم در پختن نان به آنها کمک میکرد. او که خسته شده بود و عرق از پیشانیش میریخت دستمالی که بغل دستش افتاده بود برداشت و پیشانیش را با آن پاک کرد. مادر داماد آمد و چون دستمال را کثیف دید پرسید که چه کسی این دستمال را سیاه کرده است؟ عروس گفت که من پیشانیم را با آن پاک کرده ام. مادر داماد وقتی که به پیشانی عروس نگاه کرد دید که جای دستمال خیلی سفید شده است. همان موقع دستور داد که حمام را قرق کردند و دختر را به حمام بردند و یک دست رخت گرانقیمت به تن او کردند و به خانه آمدند. بعد موضوع را از او پرسیدند او گفت که این کار را زن پدرم بر سر من آورده است. بعد از همه این کارها مادر داماد یک دست رخت سفید به تن دختر کرد و او را بر اسب سفیدی سوار کرد و یک سکه سفید به او داد و روانه باغ کرد. در آن موقع داماد هم توی باغ بود و مادر داماد به عروس گفته بود وقتی به در باغ رسید بگو: «اسبم سفید، خودم سفید، دارم پول سفید، میخواهم گل سفید» دختر همین کار را کرد پسر پادشاه به در باغ آمد و سکه از دختر گرفت و یک دسته گل سفید به او داد.
 دختر به خانه آمد روز بعد باز همین کار را کرد اما این بار رخت سرخ به تن کرد و بر اسب سرخ سوار شد و یک سکه سرخ در دست به در باغ آمد و گفت: «خودم سرخ، اسبم سرخ، دارم پول سرخ، میخواهم گل سرخ.» این بار هم پسر پادشاه به در باغ آمد و یک دسته گل سرخ به او داد و پول را از او گرفت. دختر به خانه آمد روز بعد هم رخت زرد به تن کرد سوار بر اسب زرد شد و با یک سکه زرد به در باغ آمد و گفت: «خودم زرد، اسبم زرد، دارم پول زرد، میخواهم گل زرد،» پسر پادشاه برای بار سوم به در باغ می آید و چون چشمش به دختر می افتد از او میپرسد که از کجا می آیی و به کجا میروی؟ دختر میگوید از چین می آیم و به ماچین میروم. دختر از پسر پادشاه آب میخواهد. شاهزاده یک ظرف چینی را پر از آب میکند و برای دختر می آورد. دخترک قبول نمیکند و میگوید که مادر ظرف چینی آب نمیخوریم و در جنگبلور آب میخوریم. شاهزاده یک جنگ بلور را پر از آب میکند و برای دختر می آورد. دختر همین طور که مادر داماد به او گفته بود جام را از دست داماد نمیگیرد و جام به پای او میخورد و پایش زخم میشود. شاهزاده با دستمالی که در جیب داشت پای او را می بندد و دسته گل به او میدهد و به خانه می آید. پسر پادشاه که از تنهائی به تنگ آمده بود تصمیم میگیرد که به خانه برود. روز بعد شاهزاده به خانه می آید و موقعی که به خانه میرسد چشمش به گلها می افتد و میپرسد که این گلها کجا بوده است؟ مادرش میگوید مال همان کسی است که به در باغ آمد و از تو گرفت. شاهزاده وارد اتاق میشود و صدائی میشنود که میگوید: «هر چه کرد جنگ بلور کرد، هر چه کرد دنیای نور کرد.» شاهزاده موضوع را از مادرش میپرسد میگوید من نمیدانم. شاهزاده وقتی که داخل اتاق میشود صوتری می بیند چون ماه. آنوقت مادرش موضوع را از اول تا آخر برایش میگوید. شاهزاده با دختر عروسی میکند و زن پدر به قصاص عمل خود میرسد.

*********************************************************************

اسب سواری ، مرد افلیجی را سر راه خود دید که از او کمک می خواست. مرد سوار، دلش به حال او رحم آمد ، از اسب پیاده شد و او را بر اسب نشانید تا او را با مقصدش برساند.
 مرد افلیج بر اسب که نشست ، دهنه اسب را کشید و گفت : من اسب را بردم و با اسب گریخت ، اما پیش از آنکه از صدا رس دور شود ، مرد سوار در پی آن فریاد زد : تو تنها اسب را نبردی ، جوانمردی را هم بردی. اسب برای تو ، اما گوش کن ، چه میگویم .
 مرد افلیج اسب را نگه داشت .
 مرد سوار گفت : هرگز به هیچ کس نگو چگونه اسب را بدست آوردی ، چون از این می ترسم که دیگر هیچ سواری به پیاده ای رحم نکند.
 مرد افلیج گفت: از آن روز که من را در یاد است در کنار این راه در تماشای سواران بودم. در اندیشه شدم ، این چه بازی است که در آن من پیاده و بازنده ام.
 با خود گفتم: اگر این بازی تا به آخر شود، سر انجام مرا جز خاک گور چیز دیگر نیست ، پس آن بهتر، قبل از آنکه به آخر خط برسم بازی را دگر سازم.
 مرد سوار گفت: و بر آن شدی اسب دیگر کسان ببری ؟
 مرد افلیج گفت : آری چرا نه ؟ اسب را جز سواری دادن کاری نیست ، می خواهد تو باشی ، می خواهد من باشم.
 مرد سوار گفت: تو دگر بر چه آیینی که دزدان نیز در آیین خود جوانمرد را می شناسند. من در حق تو جوانمردی کردم ،از برای یاری تو دست دراز کردم، بر کفم آتش نهادی ، این جفا سزاوار من نبود.
 مرد افلیج گفت : نخست آنکه تو جوانمردی نکردی ، ترحم کردی ، و دیگر ،آنچه تو به آن میگویی جوانمردی ، من به آن میگویم اسب. سه دیگر ، من نمی بردم، دیگری می برد ، پی آن چگونه است دیگران سزاوارند سوار باشند ، اما سزای من پیاده بودن است.
 آیین از آن تو ، من اگر بخواهم بر آیین تو باشم ، تمام عمر باید در کنار این راه اوقات خود هدر کنم .
 تو بر آیین خود باش ، من اسب را میبرم.
 مرد سوار گفت : پا از گلیم خویشتن نباید دراز کرد .
 مرد افلیج گفت : آن گلیم که می گویی در باور من بود ، بسیار رنج بردم تا آن را زدودم ، اکنون بر آنم که باور را باور نکنم.
 مرد سوار گفت: اما آن اسب از آن من است.
 مرد افلیج گفت : از آن تو بود ، اکنون دیگر مال من است .
 مرد افلیج لگام کشید ، اسب بر روی دو پا بلند شد و به تاخت درامد .
 مرد سوار دست در پس سنگی برد تا به سوی مرد افلیج پرتاب کند ، مرد افلیج در حالی که دور میشد گفت : بازی سنگ پرانی را دها بار من انجام دادم ، تا بلکه سواری را از اسب به زیر کشم ، اما نشد .
 ریشه سنگ از خاک بیرون نیامد که نیامد ، حال با جوانمردی خویش باش و پا از گلیم خویش دراز مکن .
 و رفت .
 مرد سوار ایستاد و نگاه کرد تا مرد افلیج در نگاهش گم شد ، پس با نا امیدی پایجامه را تا زانو درید و خود را به شکل و شمایل مرد افلیج درآورد و در کنار جاده نشست .
 از دور سواری برآمد. مرد سوار خود را به پریشانی و درماندگی زد.
 سوار در صدا رس ایستاد.
 مرد افلیج بود که بازگشته بود و با سرخوشی می خندید .
 مرد سوار به دیدن مرد افلیج گفت : پشیمان شدی و برگشتی ؟
 می دانستم که آیین جوانمردی بر تو اثر خواهد کرد.
 مرد افلیج گفت : می بینم که زود آموخته شدی ، آن آیین ، تو را در باور نبود ، زبان ریا را کنار گزار ، من دیگر خام نخواهم شد .
 تو که در اندر زمانی نتوانستی پیاده گی را تاب آوری ،چگونه بر آن بودی که من عمری پیاده بودن را برخود هموار کنم ؟
 مرد سوار گفت: پشیمان نشدی ؟
 مرد افلیج گفت : هرگز ، تا آن هنگام که بازی ، بازی پیادگان بود ، دنیا کوچک بود و زندگی را در کنار همین جاده در بر خود داشتم .اما وقتی اسب آمد ، دنیا فراخ شد ، دنیای کوچک من در زیر پاهای اسب تو خرد شد و از دست رفت و دنیای من شد اسب.
 مرد سوار گفت : اگر پشیمان نشدی ، پس چرا بازگشتی ؟
 مرد افلیج گفت : بازگشتم ببینم به غیر از آنچه مرا در نظر بود ، ترفند دیگری به نظر تو رسیده یا نه ؟ اکنون که دیدم اندیشه من بر تو فزونی بوده ، برای آنکه پایت به سان افلیجان به نظر آید ، مقداری گزنه بر آن بمال ، همانگونه که من به انجام رساندم .
 اکنون میروم ، اما بدان هرگز به هیچکس نخواهم گفت :
 جوانمردی تو یعنی اسب من ، باشد که تو هم بتوانی این بازی را با دیگران به انجام رسانی تا بر جوانمردی آنان سوار شوی.
 و رفت .

********************************************************************

 داستان کوتاه (معرفی شخصیت)

روزی لئون تولستوی در خیابانی راه می رفت که ناآگاهانه به زنی تنه زد. زن بی وقفه شروع به فحش دادن و بد وبیراه گفتن کرد .

بعد از مدتی که خوب تولستوی را فحش مالی کرد ،تولستوی کلاهش را از سرش برداشت و … محترمانه معذرت خواهی کرد و در پایان گفت : مادمازل من لئون تولستوی هستم .

زن که بسیار شرمگین شده بود ،عذر خواهی کرد و گفت :چرا شما خودتان را زودتر معرفی نکردید؟ تولستوی در جواب گفت : شما آنچنان غرق معرفی خودتان بودید که به من مجال این کار را ندادید

********************************************************************

داستان کوتاه (قهرمانی در پارالمپیک)

چند سال پیش در جریان بازی های پارالمپیک (المپیک معلولین) در شهر سیاتل آمریکا ۹ نفر از شرکت کنندگان دو۱۰۰متر پشت خط آغاز مسابقه قرار گرفتند. همه این ۹ نفر افرادی بودند که ما آنها را عقب مانده ذهنی و جسمی می خوانیم. آنها با شنیدن صدای تپانچه حرکت کردند. بدیهی است که آنها هرگز قادر به دویدن با سرعت نبودند و حتی نمی توانستند به سرعت قدم بردارند بلکه هر یک به نوبه خود با تلاش فراوان می کوشید تا مسیر مسابقه را طی کرده و برنده مدال پارالمپیک شود ناگهان در بین راه مچ پای یکی از شرکت کنندگان پیچ خورد . این دختر یکی دو تا غلت روی زمین خورد و به گریه افتاد. هشت نفر دیگر صدای گریه او را شنیدند ، آنها ایستادند، سپس همه به عقب بازگشتند و به طرف او رفتند یکی از آنها که مبتلا به سندروم داون(عقب ماندگی شدید جسمی و روانی) بود، خم شد و دختر گریان را بوسید و گفت : این دردت رو تسکین میده .سپس هر ۹ نفر بازو در بازوی هم انداختند و خود را قدم زنان به خط پایان رساندند. در واقع همه آنها اول شدند. تمام جمعیت ورزشگاه به پا خواستند و ۱۰ دقیقه برای آنها کف زدند

********************************************************************

داستان کوتاه (بوفالو و بز خودخواه)

بوفالوی نر قوی موفق شد تا از حمله شیر بگریزد او به سوی غاری می دوید که اغلب به عنوان پناهگاه از آن استفاده می نمود هوا تاریک شده بود بلاخره به غار رسید در حالی که شیر بدنبال او به هر سو سرک می کشید .
 هوا ابری شده بود و باد به شدت می وزید ، طوفانی هولناک در راه بود بوفالو وارد غار شد تا بدینسان از تیر رس نگاه شیر در امان بماند . در این هنگام بزی را دید که به سوی او حمله می کند بوفالو به بز گفت آرام باش دوست من در نزدیکی غار شیر بزرگی حضور دارد تو با این کارها او را متوجه حضور هر دویمان می سازی شیر گرسنه است کمی صبور باش .
 اما بز خود خواه همچنان شاخ می زد بوفالو برای در امان ماندن به انتهای غار تاریک رفت و بز هر بار چند قدمی از او دور میشد و دورخیز می نمود و دوباره شاخ های تیزش را در تن بوفالو وارد می ساخت .
 آخرین بار که بز از بوفالو دور شد تا دوباره به طرف او حمله کند شیر گرسنه او را در دهانه غار دید و به چشم بر هم زدنی خفه اش نمود و شکمش را با دندانهای تیزش پاره نمود .
 این داستان ما را به یاد این جمله حکیم ارد بزرگ می اندازد که : « امنیت دیگران بخشی از امنیت و رفاه ماست » .
 و بز نادان بخاطر رفاه خود ، امنیت بوفالو را در نظر نگرفته بود و اینگونه جان خویش را از دست داد .

********************************************************************


ناسا و مشکل نوشتن در فضا
هنگامی ‌که ناسا برنامه فرستادن فضانوردان به فضا را آغاز کرد، با مشکل کوچکی روبرو شد. آنها دریافتند که خودکارهای موجود در فضای بدون ‌جاذبه کار نمی‌کنند. (جوهر خودکار به سمت پایین جریان نمی‌یابد و روی سطح کاغذ نمی‌ریزد.) برای حل این مشکل آنها شرکت مشاورین اندرسون را انتخاب‌کردند. تحقیقات بیش‌از یک دهه طول‌کشید، ۱۲میلیون دلار صرف شد و در نهایت آنها خودکاری طراحی کردند که در محیط بدون جاذبه می‌نوشت، زیر آب کار می‌کرد، روی هر سطحی حتی کریستال می‌نوشت و از دمای زیرصفر تا ۳۰۰ درجه‌ سانتیگراد کار می‌کرد.

*******************************************************************

شریک

 

 در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آنها در میان زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می کردند.

بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می کردند و به راحتی می شد فکرشان را از نگاهشان خواند:

نگاه کنید،" این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند ."

پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست.

یک ساندویچ همبرگر، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود.

پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد.

سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد.

پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می کردند و این بار به این فــکر می کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند.

پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی هایش. مرد جوانی از جای خو بر خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر مرد قبول نکرد و گفت: همه چیز رو به راه است، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم .

مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد، پیرزن او را نگاه می کند و لب به غذایش نمی زند.

بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد: ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم.

همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد ، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: می توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟

پیرزن جواب داد: بفرمایید.

چرا شما چیزی نمی خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید  .منتظر چی هستید؟

پیرزن جواب داد: منتظر دندانهــــــا هستم

********************************************************************

درباره رمان , داستان بلند ,
علی گودرزی بازدید : 204 دوشنبه 05 فروردين 1392 زمان : 12:40 نظرات ()
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
Profile Pic
به سایت هزارویک پادشاه خوش آمدید . ما را با نظرات ارزشمندتان یاری فرمائید... ***چه زیبا گفت جهان پهلوان پوریای ولی *** یا رب ز تو دل به هر که بستم توبه / بی یاد تو هر کجا نشستم توبه/ صد بار شکستم و ببستم توبه / زین توبه که صد بار شکستم توبه
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • موضوعات
    آمار سایت
  • کل مطالب : 170
  • کل نظرات : 21
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 12
  • آی پی امروز : 8
  • آی پی دیروز : 20
  • بازدید امروز : 17
  • باردید دیروز : 153
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 6
  • بازدید هفته : 17
  • بازدید ماه : 1,718
  • بازدید سال : 16,306
  • بازدید کلی : 152,508
  • کدهای اختصاصی

    مترجم سایت


    کد لوگو هزارویک مطلب بلاگفا

    هزارویک مطلب

    وبلاگ-کد لوگو و بنر

    کد لوگوهزارویک عکس

    هزارویک عکس

    وبلاگ-کد لوگو و بنر